سیاه مثل برف ...

آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفت خیره در چشم تو آنقدر که غم یادم رفت

نذر چشمان تو هر شب به حرم می رفتم محو چشمان تو بودم که حرم یادم رفت

بین دستان تو با من دو قدم فاصله بود دو قدم فاصله تنها، دو قدم یادم رفت

خواستم نام تو هر روز به یادم باشد پشت دستم بنویسم... که قلم یادم رفت

کاش میشد به من و حرف دلم گوش کنی کاش باور بکنی حرف خودم یادم رفت ...

خیلی خسته ام این روزها ...

مدت هاست دلم احساس تنهایی میکند ...

مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم ...

مدت هاست دلم نتوانسته خودش را سبک کند ...

مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد ...

مدت هاست دیگر عزیز دل کسی نیستم ...

مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد ...

چه خوب چه بد ... نسیمی بود که وزید و رفت ...

فقط مرا سنگ کرد...شاید هم تبدیل به یک کوه درد کرد...

تنهایی ....

دیروز / آشنا شدم / با یک غریبه

در جایی که فعلِ آشنایی محال بود

گویی تنها بود / گویی خیلی هم تنها بود

همچون من / همچون ضمایر "ما" ... "شما" ... "ایشان"

مهمان اش کردم / به صرف یک چای

چایی تلخ / تلخ تر از هر قهوه / هر حقیقتی

گویی تشنه اش بود / خیلی هم تشنه بود

تشنه تر از هر آبشاری / از زجر این جاذبه های لعنتی

چشمان اش را که دیدم / گوشهای ام کـَر شد

گویی همه وجود اش فریاد بود / خیلی هم بلند بود

فریادی به عمق تمام نگفتن هایش / نشنیده شدن هایش

گویی در گذشته چیزی داشت / چیزهایی سنگین / سنــ گین

چیزی ساده / که تمام زندگی اش را پیچیده بود بر هم

بی اختیار دست اش را گرفتم / بی اختیار لمس اش کردم

بی اختیار گریستم / و بعد / با اختیار خندیدم

من / او / اصلا هر دو / بُهت زده ی این تضادها شدیم

بی خودی / بی خود شدم / بی خودی / با خود ام شد

خلاصه ی داستان اش / تمام داستانهای من شد / بود

غریبه گی نمیکرد / غریبه ای آشنا بود / بود / بود

از خود ما بود / بی خود تمام ماها بود / خدایِ همه ی تنهاها بود

نفهمیدم چه شد / چطوری شد که ناگهان شکست / شکستم

به خود که آمدم / دست ام هم خون بود / آینه ای شکسته بود

پرستاران دوره ام کرده بودند / لباس سفیدام را تن ام کردند

چقدر خوب ست این لباس / به آغوش کشیده ام گویی خودم را

دستم میسوزد بی مروت ها / کمی صبر / شبیه دلِ زخم دارم شده

به خود که آمدم / آشنایِ غریبه ام را شکسته بودم / آینه را

به خودم که آمدم / باز تنها شده بودم / بی آینه / بی آشن
ا

اینجا همه چیز خاکستریست . ..

بارآخرمن ورق را با دلم بر میزنم، بار دیگر حکم کن،

 اما نه بی دل،

بادلت،دل حکم کن،
(حکم دل)
هر که دل دارد بیاندازد وسط،تا كه ما دلهایمان را رو کنیم،

دل که روی دل بیافتاد،عشق حاکم میشود، پس به حکم عشق، بازی میکنیم...
این دل من،رو بکن حالا دلت را،

دل نداري بر بزن اندیشه ات را(حکم لازم) دل سپردن،دل گرفتن هردو لازم...!..؟..

فیلم مسخره ای به نام"زندگی"

خـدایـا دلتنــگــ شــده ام بــه انــدازه آسمــانـتـــ . . .

دیـــروز آرزو داشتـــم کــه دستـــ اتفـــاق را بگـیــرم تـــا نیفتـــد،

ولــی امــروز فهمیـــدم اتفـــاق هـــم کـه بیفتـــد بـاز من زنـدگـی خواهــم کــرد

چــــون تـــــو میــــخـواهـــــی .

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم .. .از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم .. .

کلاغ پر ....؟؟

نه. . . کلاغ را بگذلریم برای آخر ...

نگاهت پر ......

خاطراتت هم پر .. .صدایت پر :

کلاغ پر ..!؟؟

نه ، کلاغ را بگزاریم برای آخر ...

جوانیه ام پر ... خاطراتم پر.. . من هم پر.. .

حالا تو مانده ای و کلاغ ،

که هیچ وقت به خانه اش نرسید

دلشکسته ای کنار پنجره سیگار میکشید ...

خسته بود ...

آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پک ،

سیگارش را به پایین پرت کند ...

نه خودش را ...

چه عدالت جالبی من از دل می‌نویسم تو با چشم می‌خوانی تازه ، اگر بخوانی ، “اگر”...

يكي داشت و يكي نداشت

اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تورو نداشت من بودم!!!

يكي خواست و يكي نخواست
...
اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودنو نخواست من بودم!!!

يكي بود و يكي نبود

اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم!!!

يكي آورد و يكي نياورد

اوني كه آورد تو بودي و اوني كه بي تو به هيچ كسي ايمان نياورد من بودم!!!

يكي برد و يكي نبرد

اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم!!!

يكي گفت و يكي نگفت

اوني كه گفت تو بودي و اوني كه دوست دارم رو جز تو به هيچ كسي نگفت من بودم!!

يكي موند و يكي نموند

اوني كه موند تو بودي و اوني كه بي تو نمي تونست بمونه من بودم!!!

يكي رفت و يكي نرفت

اوني كه رفت تو بودي و اوني كه بخاطر تو، تو قلب هيچ كس نرفت

من بودم ..........!

گاهی دست خودم را میگیرم .. .میبرم هوا خوری

یاد تو هم که همه جا با من است. .

تنهایی هم که پا به پایم می دود. ..

میبینی ؟

وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است .... ..

کیست که متوجه شود. . ..

پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است . ..

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...


خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است!

گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است...


در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است .. ..

           

            راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است . .. .

سیگارش را میگزارد زیر لبش و می گوید :

آتیش داری داداش ؟. .

                             جواب میدهم : توی جیبم که نه. . ولی در دلم دارم . .. .

                                                       به کارت می آید؟ ...

کیست که متوجه شود .. . .


کیست که باور کند ؟

میخواهی بروی؟
خب برو...
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو...
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..
تردید نكن
نفس های آخر است
نترس برو...
احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست
برو...
یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میكشد
طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد
برو...
فقط برو.....

من از اعدام نمیترسم. .. نه از چوبش نه از دارش ..من از پایان بی دیدار میترسم . .

امروز یک مرده شور را دیدم ..  .. .آنچنان زیبا می شست

که لکه ای هم باقی نمیماند .. .

اما نمیدانم پدرم چرا از او خوشش نمی آید . .. !

           و مدام گریه میکند و مادرم نیز نفرینش . .. .

او که آدم خوبی است .              من دوستش دارم

                       

   فقط کاش ناخن هایش را میگرفت ..     تمام بدنم را زخم کرد.. .